پرستوی مسافر

قرآن! من شرمنده توام اگر از تو آواز مرگی ساخته ام که هر وقت در کوچه مان آوازت بلند می شود همه از هم می پرسند" چه کس مرده است؟"چه غفلت بزرگی که می پنداریم خدا تو را برای مردگان ما نازل کرده است.

قرآن! من شرمنده توام اگر تو را از یک نسخه عملی به یک افسانه موزه نشین مبدل کرده ام. یکی ذوق می کند که تو را بر روی برنج نوشته، یکی ذوق میکند که تو را فرش کرده، یکی ذوق می کند که تو را با طلا نوشته، یکی به خود می بالد که تو را در کوچک ترین قطع ممکن منتشر کرده و ... آیا واقعا خدا تو را فرستاده تا موزه سازی کنیم؟

قرآن! من شرمنده توام اگر حتی آنان که تو را میخوانند و تو را می شنوند، آن چنان به پایت می نشینند که خلایق به پای موسیقی های روزمره می نشینند... اگر چند آیه از تو را به یک نفس بخوانند مستمعین فریاد می زنند "احسنت ...!" گویی مسابقه نفس است ...

قرآن! من شرمنده توام اگر به یک فستیوال مبدل شده ای حفظ کردن تو با شماره صفحه، خواندن تو از آخر به اول، یک معرفت است یا یک رکورد گیری؟ ای کاش آنان که تو را حفظ کرده اند، حفظ کنی، تا این چنین تو را اسباب مسابقات هوش نکنند.

خوشا به حال هرکسی که دلش رحلی است برای تو. آنان که وقتی تو را می خوانند چنان حظ می کنند، گویی که قرآن همین الان به ایشان نازل شده است. آنچه ما با قرآن کرده ایم تنها بخشی از اسلام است که به صلیب جهالت کشیدیم.

[ پنجشنبه ٤ خرداد ۱۳٩۱ ] [ ۸:٥۳ ‎ق.ظ ] [ زهرا ] [ نظرات () ]

روی سنگ قبرم بنویس" دیوونه ی دیوونگی"

به آدما بگو دلش تنها بوده تو زندگی

بگو برام گل نیارن رو سنگ قبرم نذارن

به جاش برای دلخوشیم 10 تا سپیدار بکارند

بگو که روشن نکنند شمعای مشکی واسه من

به جاش یه فانوس کوچیک بالای عکسم بذارن

نه! نه! یه وقت قاب نذارن گوشه ی سنگ قبر من!؟

آخه میترسم غم تو چشمامو همه بخونن ...

رو سنگ قبرم بنویس: " یه آس و پاس یه پاپتی"

بگو! شاید بشکنه این بغض عجیب لعنتی

بگو! واسه همه بگو از زندگی گلایه داشت

مگه تو شاهد نبودی چه زخمی رو دل من کاشت؟

مگه خودت ندیدی اون روزای زرد پائیزو؟

قدم زدن روی برگای سرخ میون شالیزو؟

دیدی چه زود یکی دیگه خاطرم و ازش گرفت؟

میبینی قلب عاشقش شده یه سنگ سخت و سفت

رو سنگ قبرم بنویس " دشمن سخت عاشقی"

نه! بی خیال! دروغ نگو! آخه تو یه شقایقی

تو تنها یادگارمی از اون گل خشک قشنگ!

تنها کسی که تا حالا باهام بوده سرخ و یه رنگ

بذار که از نگاه تو همه بفهمن چی شدم!؟

عاشق شاعری بودم ... حالا یه افسانه شدم...

 

 ارسالی از دوست خوبم

[ یکشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ٦:٥٤ ‎ب.ظ ] [ زهرا ] [ نظرات () ]

آدم، به سیبی دست یافت،

آن گاه، از هفت آسمان، فرو افتاد بر زمین،

بر سر نیوتن، سیبی فرو افتاد،

سپس بدو بینایی و بینش ارزانی داشت.

شکسپیر، در میان سیب کرمی ننهاد،

اما عمر خویش را در تلواسه ی اشتیاق به سیب

و بیچارگی خوردنش، گذرانید.

ویلیام تل، سیبی را بر سر فرزندش گذاشت،

سپس سیب را با تیر هدف قرار داد

و به تاریخ پیوست.

افعی به کناره ی سیب آمد و نجوایی کرد،

آن گاه غوغای سترگ و بینگ بنگ رخ داد.

من و تو،

همواره بر این کوشش ایم که بیاموزیم،

نه اینکه چگونه سیب را نخوریم،

بلکه بیاموزیم چگونه سیب، ما را نخورد،

چگونه افعی ما را نگزد،

و چگونه کرم، در دل های ما لانه نسازند!

ما از دندان های نخستین سیب گریختیم،

هان، اینک سیب سبز،

با دندان های بزرگ ترش،

سیبی به نام " پشیمانی" ،

بسی نمانده که چونان کوسه ای،

ما را از هم بدرد.

پس گریزگاه کجاست

از دست سیب؟

اگر سیب را ببلعیم

مرگ در انتظار است

و اگر نبلعیم اش

هم چنان مرگ در انتظار است.

اگر هم سیب ما را بیوبارد،

مرگ در انتظار است؟!

[ چهارشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ ] [ زهرا ] [ نظرات () ]

کارگر ساختمان گفت:

                            باران می بارد، امروزم گل آلود خواهد بود.

پستچی گفت:

                   باران می بارد، روز سختی را خواهم گذرانید.

راننده ی تاکسی گفت:

                              باران می بارد، مسافران زیادی خواهم داشت.

بانوی خانه گفت:

                      باران می بارد، بیرون رفتن و خرید کردن چه بدبختی است.

پیر دختر گفت:

                  باران می بارد، مدل موهایم به هم خواهد خورد.

کشاورز اول خندید:

                        باران می بارد، گندم زارم شکوفا خواهد شد.

کشاورز دوم گریست:

                           باران می بارد، محصول پنبه ام فاسد خواهد شد.

چتر فروش گفت:

                     باران می بارد، چه هوای خوبی است.

پیرزن گفت:

               باران می بارد، نمیتوانم خانه را ترک کنم.

گورکن گفت:

                باران می بارد، خاک سنگین می شود و من خسته خواهم شد.

زن عاشق اما چیزی نگفت...

                                  در این ریزش وحشیانه، ژرف اندیشید،

                                  در حالی که انگشتان شفاف آب، جاسوسانه

                                  با ریزش گرمش، پنجره اش را می سایید...

زن عاشق بی هیچ صدایی با خود گفت:

                                                      باران ببارد یا نبارد،

                                                   خورشید از پس ابرها بتابد یا نتابد

                                             رنگین کمان برآید یا تاریکی بر همه جا فرو بارد

                                        تندر بغرد یا تازیانه های آذرخش همه جا را بپوشاند...

چه فرقی می کند؟

                        تا آن گاه که معشوقم خواهد آمد

                        تا با هم شب زنده داری کنیم

                        هوا زیباست هر طور که باشد!

[ چهارشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ ] [ زهرا ] [ نظرات () ]

غنچه از خواب پرید و گلی تازه به دنیا آمد.

خار خندید و به گل گفت سلام ولی جوابی نشنید.

خار رنجید ولی هیچ نگفت.

ساعتی چند گذشت، گل چه زیبا شده بود.

دست بی رحم که آمد نزدیک،

گل مغرور از وحشت پژمرد.

لیک ناگاه، خار در دست خلید و گل از مرگ رهید.

صبح فردا خار با شبنمی از خواب پرید.

گل صمیمانه به او گفت سلام.

خار صمیمانه به او گفت علیک.

[ دوشنبه ٧ شهریور ۱۳٩٠ ] [ ٢:٤٢ ‎ب.ظ ] [ زهرا ] [ نظرات () ]

سکوت صدای ساعتهاست

یکی در این خانه

در آن خانه یکی

اما خانه ما کجاست؟

خانه ای که در آن سکوت

                                  صدای نفسهاست

میان کلمات از ما

به بوسه ها

صدای من که از نام تو زیباست

نام من که با صدای تو زیباست

صدای تو                 خانه من

خانه  تو               صدای من

نه صدای ساعنها

در سکوتی که خانه بی ماست

یارتا یاران

[ شنبه ٤ تیر ۱۳٩٠ ] [ ۸:۳۱ ‎ب.ظ ] [ زهرا ] [ نظرات () ]

یک بار به زندگی گفتم:

دوست دارم صدای مرگ را به گوش بشنوم.

آن گاه زندگی صدایش را اندکی بلندتر کرد و گفت:

هم اینک تو صدای مرگ را می شنوی

"جبران خلیل جبران"

[ چهارشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ ] [ زهرا ] [ نظرات () ]

خانواده ای در زندگی با مشکلات و سختی های زیادی مواجه شده بود.مرد، دچار شکست مالی شده بود، فرزندشان بیماری لاعلاجی گرفته بود و افسردگی و نا امیدی تمام خانواده را محاصره کرده بود.  زنِ خانواده هرچقدر سعی می کرد امیدِ رفته بر باد را به خانه برگرداند موفق نمی شد و کاری از پیش نمی رفت. تا اینکه روزی لباس سیاه پوشید و غمگین در گوشه ای نشست.همسرش پرسید: چرا لباس سیاه پوشیده ای؟ زن گفت: مگر نمی دانی که او مرده است؟ مرد با تعجب پرسید: چه کسی مرده است؟ زن پاسخ داد: خدا . مرد با تعجب گفت: چطور می توانی چنین چیزی بگویی؟چطور ممکن است خدا بمیرد؟ زن گفت:اگر خدا نمرده است، پس دلیل این همه غصه و ناامیدی چیست؟ آیا نا امیدی کامل از یک شخص، مرده پنداشتن او نیست؟تو فقط از شرمت مجلس ختم نمی گیری ولی همان تصوری که راجع به یک مرده داری را از خداوند نیز داری.این داستان، داستان هر روز اغلب مردم است.بیشتر انسانها به سوگ خداوند نشسته اند.خدای بیشتر انسانها مرده است.چرا که اگر زنده بود، اینهمه ناامیدی، افسردگی، پوچی و بدبختی نبود .ارتباط با خدا نزد خیلی از آدما دیگه معنایی نداره ارتباط باهاش داره بی معنی میشه

 

[ چهارشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ ] [ زهرا ] [ نظرات () ]

یک استاد جامعه شناسی به همراه دانشجویانش به محله های فقیر نشین بالتیمور رفت تا در مورد دویست نوجوان و زندگی فعلی و آینده آنها تحقیقی تاریخی انجام دهد. از دانشجویان خواسته شد ارزیابی خود را در باره تک تک این نوجوانها بنویسند. دانشجویان برای همه آنها یک جمله را تکرار کردند:او شانسی برای موفقیت نداردبیست و پنج سال بعد، استاد جامعه شناسی دیگری به سراغ این تحقیق رفت. او از دانشجویانش خواست که دنباله این تحقیق را بگیرند و ببینند بر سر آن نوجوانها چه آمده است. به استثای بیست تن از آنها که از آن محل اسباب کشی کرده یا مرده بودند، از میان 180 نفر باقیمانده 176 نفر به موفقیتهای غیر عادی دست پیدا کرده و وکیل، پزشک و تاجر شده بودند.
این جامعه شناس حقیقتاً متحیر شده بود و تصمیم گرفت روی این موضوع تحقیق بیشتری انجام دهد. خوشبختانه توانست همه آن افراد را پیدا کند و از تک تک آنها بپرسد: دلیل موفقیت شما چیست؟و پاسخ همه یکسان و سرشاراز عشق بود:دلیل موفقیت ما معلم ماست.آن معلم هنوز زنده بود. استاد جامعه شناسی جستجو کرد و او را که حالا پیرزنی فرسوده، ولی هنوز هم بسیار هوشمند و زیرک بود پیدا کرد تا از او فرمول معجزه گری را که از نوجوانهای محلات فقیر نشین، انسانهای شایسته و موفق ساخته بود، بپرسد.چشمهای معلم پیر برقی زدند و لبهایش به لبخندی عطوفت آمیز از هم گشوده شد. پاسخش بسیار ساده بود. او با کمال لطف و تواضع گفت: من عاشق آن بچه ها بودم.عشق هدفی بزرگتر از آن دارد که صرفاً راحتی ما را فراهم آورد به نظر می رسد عده بی شماری از ما ، از اینکه شاهد بی اعتنایی عشق باشیم خرسندیم و گمان می کنیم از آنجا که ما برای عشق ورزیدن خلق شده ایم ، مشکلی پیش نخواهد آمد. همین که عشق باعث ناراحتی شود یا خواسته ای را در پی داشته باشد ، بطور غریزی کنار می کشیم و خود را متقاعد می سازیم که نبایستی درگیر این کار شویم.هیچ کس نگفته که عشق آسان است ، جست و جویی است دایم که بخشی از آن پُر از آشفتگی ، محرومیت و ناامیدی است. اگر در پی راحتی هستیم بایستی تمرکز خود را روی خودمان بگذاریم ؛ جایی که می توانیم ارباب باشیم و به واسطه درگیری و سازگاری عقب نیفتیم. اما تا زمانی که دیگران را به زندگی خود راه می دهیم باید مطمئن باشیم که درگیر خواهیم شد. از سویی عشق هم از اینکه فقط وسیله ای برا ی راحتی شود بی ارزش می گردد و از این بی اعتباری رنج می برد. عشق همیشه چیزی بیش از یک وسیله برای برطرف کردن کمترین نیازهای دو انسان است.

 

 

[ یکشنبه ٩ خرداد ۱۳۸٩ ] [ ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ ] [ زهرا ] [ نظرات () ]

لئوناردو داوینچی موقع کشیدن تابلو "شام آخر", دچار مشکل بزرگی شد: می بایست "نیکی" را به شکل عیسی" و "بدی" را به شکل "یهودا" یکی از یاران عیسی که هنگام شام تصمیم گرفت به او خیانت کند, تصویر می کرد. کار را نیمه تمام رها کرد تا مدل های آرمانی اش را پیدا کند. روزی دریک مراسم همسرایی، تصویر کامل مسیح را در چهرة یکی از جوانان همسرا یافت. جوان را به کارگاهش دعوت کرد و از چهره اش اتودها و طرح هایی برداشت.سه سال گذشت. تابلو شام آخر تقریباً تمام شده بود ؛ اما داوینچی هنوز برای یهودا مدل مناسبی پیدا نکرده بود. کاردینال مسئول کلیسا کم کم به او فشار می آورد که نقاشی دیواری را زودتر تمام کند. نقاش پس از روزها جست و جو , جوان شکسته و ژنده پوش مستی را در جوی آبی یافت. به زحمت از دستیارانش خواست او را تا کلیسا بیاورند , چون دیگر فرصتی برای طرح برداشتن از او نداشت. گدا را که درست نمی فهمید چه خبر است به کلیسا آوردند, دستیاران سرپا نگه اش داشتند و در همان وضع داوینچی از خطوط بی تقوایی, گناه و خودپرستی که به خوبی بر آن چهره نقش بسته بودند, نسخه برداری کرد. وقتی کارش تمام شد گدا, که دیگر مستی کمی از سرش پریده بود, چشمهایش را باز کرد و نقاشی پیش رویش را دید, و با آمیزه ای از شگفتی و اندوه گفت: "من این تابلو را قبلاً دیده ام!" داوینچی شگفت زده پرسید: کی؟! گدا گفت: سه سال قبل, پیش از آنکه همه چیزم را از دست بدهم. موقعی که در یک گروه همسرایی آواز می خواندم , زندگی پراز روًیایی داشتم, هنرمندی از من دعوت کرد تا مدل نقاشی چهرة عیسی بشوم. می توان گفت: نیکی و بدی دورروی یک سکه هستند ؛ همه چیز به این بسته است که هر کدام کی سر راه انسان قرار بگیرند.

 

 

[ پنجشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳۸٩ ] [ ٢:٠٦ ‎ب.ظ ] [ زهرا ] [ نظرات () ]
درباره وبلاگ

نويسندگان
امکانات وب