پرستوی مسافر
قالب وبلاگ

غنچه از خواب پرید و گلی تازه به دنیا آمد.

خار خندید و به گل گفت سلام ولی جوابی نشنید.

خار رنجید ولی هیچ نگفت.

ساعتی چند گذشت، گل چه زیبا شده بود.

دست بی رحم که آمد نزدیک،

گل مغرور از وحشت پژمرد.

لیک ناگاه، خار در دست خلید و گل از مرگ رهید.

صبح فردا خار با شبنمی از خواب پرید.

گل صمیمانه به او گفت سلام.

خار صمیمانه به او گفت علیک.

[ دوشنبه ٧ شهریور ۱۳٩٠ ] [ ٢:٤٢ ‎ب.ظ ] [ زهرا ] [ نظرات () ]

سکوت صدای ساعتهاست

یکی در این خانه

در آن خانه یکی

اما خانه ما کجاست؟

خانه ای که در آن سکوت

                                  صدای نفسهاست

میان کلمات از ما

به بوسه ها

صدای من که از نام تو زیباست

نام من که با صدای تو زیباست

صدای تو                 خانه من

خانه  تو               صدای من

نه صدای ساعنها

در سکوتی که خانه بی ماست

یارتا یاران

[ شنبه ٤ تیر ۱۳٩٠ ] [ ۸:۳۱ ‎ب.ظ ] [ زهرا ] [ نظرات () ]

یک بار به زندگی گفتم:

دوست دارم صدای مرگ را به گوش بشنوم.

آن گاه زندگی صدایش را اندکی بلندتر کرد و گفت:

هم اینک تو صدای مرگ را می شنوی

"جبران خلیل جبران"

[ چهارشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ ] [ زهرا ] [ نظرات () ]

خانواده ای در زندگی با مشکلات و سختی های زیادی مواجه شده بود.مرد، دچار شکست مالی شده بود، فرزندشان بیماری لاعلاجی گرفته بود و افسردگی و نا امیدی تمام خانواده را محاصره کرده بود.  زنِ خانواده هرچقدر سعی می کرد امیدِ رفته بر باد را به خانه برگرداند موفق نمی شد و کاری از پیش نمی رفت. تا اینکه روزی لباس سیاه پوشید و غمگین در گوشه ای نشست.همسرش پرسید: چرا لباس سیاه پوشیده ای؟ زن گفت: مگر نمی دانی که او مرده است؟ مرد با تعجب پرسید: چه کسی مرده است؟ زن پاسخ داد: خدا . مرد با تعجب گفت: چطور می توانی چنین چیزی بگویی؟چطور ممکن است خدا بمیرد؟ زن گفت:اگر خدا نمرده است، پس دلیل این همه غصه و ناامیدی چیست؟ آیا نا امیدی کامل از یک شخص، مرده پنداشتن او نیست؟تو فقط از شرمت مجلس ختم نمی گیری ولی همان تصوری که راجع به یک مرده داری را از خداوند نیز داری.این داستان، داستان هر روز اغلب مردم است.بیشتر انسانها به سوگ خداوند نشسته اند.خدای بیشتر انسانها مرده است.چرا که اگر زنده بود، اینهمه ناامیدی، افسردگی، پوچی و بدبختی نبود .ارتباط با خدا نزد خیلی از آدما دیگه معنایی نداره ارتباط باهاش داره بی معنی میشه

 

[ چهارشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ ] [ زهرا ] [ نظرات () ]

یک استاد جامعه شناسی به همراه دانشجویانش به محله های فقیر نشین بالتیمور رفت تا در مورد دویست نوجوان و زندگی فعلی و آینده آنها تحقیقی تاریخی انجام دهد. از دانشجویان خواسته شد ارزیابی خود را در باره تک تک این نوجوانها بنویسند. دانشجویان برای همه آنها یک جمله را تکرار کردند:او شانسی برای موفقیت نداردبیست و پنج سال بعد، استاد جامعه شناسی دیگری به سراغ این تحقیق رفت. او از دانشجویانش خواست که دنباله این تحقیق را بگیرند و ببینند بر سر آن نوجوانها چه آمده است. به استثای بیست تن از آنها که از آن محل اسباب کشی کرده یا مرده بودند، از میان 180 نفر باقیمانده 176 نفر به موفقیتهای غیر عادی دست پیدا کرده و وکیل، پزشک و تاجر شده بودند.
این جامعه شناس حقیقتاً متحیر شده بود و تصمیم گرفت روی این موضوع تحقیق بیشتری انجام دهد. خوشبختانه توانست همه آن افراد را پیدا کند و از تک تک آنها بپرسد: دلیل موفقیت شما چیست؟و پاسخ همه یکسان و سرشاراز عشق بود:دلیل موفقیت ما معلم ماست.آن معلم هنوز زنده بود. استاد جامعه شناسی جستجو کرد و او را که حالا پیرزنی فرسوده، ولی هنوز هم بسیار هوشمند و زیرک بود پیدا کرد تا از او فرمول معجزه گری را که از نوجوانهای محلات فقیر نشین، انسانهای شایسته و موفق ساخته بود، بپرسد.چشمهای معلم پیر برقی زدند و لبهایش به لبخندی عطوفت آمیز از هم گشوده شد. پاسخش بسیار ساده بود. او با کمال لطف و تواضع گفت: من عاشق آن بچه ها بودم.عشق هدفی بزرگتر از آن دارد که صرفاً راحتی ما را فراهم آورد به نظر می رسد عده بی شماری از ما ، از اینکه شاهد بی اعتنایی عشق باشیم خرسندیم و گمان می کنیم از آنجا که ما برای عشق ورزیدن خلق شده ایم ، مشکلی پیش نخواهد آمد. همین که عشق باعث ناراحتی شود یا خواسته ای را در پی داشته باشد ، بطور غریزی کنار می کشیم و خود را متقاعد می سازیم که نبایستی درگیر این کار شویم.هیچ کس نگفته که عشق آسان است ، جست و جویی است دایم که بخشی از آن پُر از آشفتگی ، محرومیت و ناامیدی است. اگر در پی راحتی هستیم بایستی تمرکز خود را روی خودمان بگذاریم ؛ جایی که می توانیم ارباب باشیم و به واسطه درگیری و سازگاری عقب نیفتیم. اما تا زمانی که دیگران را به زندگی خود راه می دهیم باید مطمئن باشیم که درگیر خواهیم شد. از سویی عشق هم از اینکه فقط وسیله ای برا ی راحتی شود بی ارزش می گردد و از این بی اعتباری رنج می برد. عشق همیشه چیزی بیش از یک وسیله برای برطرف کردن کمترین نیازهای دو انسان است.

 

 

[ یکشنبه ٩ خرداد ۱۳۸٩ ] [ ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ ] [ زهرا ] [ نظرات () ]

لئوناردو داوینچی موقع کشیدن تابلو "شام آخر", دچار مشکل بزرگی شد: می بایست "نیکی" را به شکل عیسی" و "بدی" را به شکل "یهودا" یکی از یاران عیسی که هنگام شام تصمیم گرفت به او خیانت کند, تصویر می کرد. کار را نیمه تمام رها کرد تا مدل های آرمانی اش را پیدا کند. روزی دریک مراسم همسرایی، تصویر کامل مسیح را در چهرة یکی از جوانان همسرا یافت. جوان را به کارگاهش دعوت کرد و از چهره اش اتودها و طرح هایی برداشت.سه سال گذشت. تابلو شام آخر تقریباً تمام شده بود ؛ اما داوینچی هنوز برای یهودا مدل مناسبی پیدا نکرده بود. کاردینال مسئول کلیسا کم کم به او فشار می آورد که نقاشی دیواری را زودتر تمام کند. نقاش پس از روزها جست و جو , جوان شکسته و ژنده پوش مستی را در جوی آبی یافت. به زحمت از دستیارانش خواست او را تا کلیسا بیاورند , چون دیگر فرصتی برای طرح برداشتن از او نداشت. گدا را که درست نمی فهمید چه خبر است به کلیسا آوردند, دستیاران سرپا نگه اش داشتند و در همان وضع داوینچی از خطوط بی تقوایی, گناه و خودپرستی که به خوبی بر آن چهره نقش بسته بودند, نسخه برداری کرد. وقتی کارش تمام شد گدا, که دیگر مستی کمی از سرش پریده بود, چشمهایش را باز کرد و نقاشی پیش رویش را دید, و با آمیزه ای از شگفتی و اندوه گفت: "من این تابلو را قبلاً دیده ام!" داوینچی شگفت زده پرسید: کی؟! گدا گفت: سه سال قبل, پیش از آنکه همه چیزم را از دست بدهم. موقعی که در یک گروه همسرایی آواز می خواندم , زندگی پراز روًیایی داشتم, هنرمندی از من دعوت کرد تا مدل نقاشی چهرة عیسی بشوم. می توان گفت: نیکی و بدی دورروی یک سکه هستند ؛ همه چیز به این بسته است که هر کدام کی سر راه انسان قرار بگیرند.

 

 

[ پنجشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳۸٩ ] [ ٢:٠٦ ‎ب.ظ ] [ زهرا ] [ نظرات () ]

درد تو به جان خریدم و دم نزدم

درمان تو را ندیدم و دم نزدم

از حرمت درد تو ننالیدم هیچ

آهسته لبی گزیدم و دم نزدم

قیصر امین پور

[ سه‌شنبه ٢٦ آبان ۱۳۸۸ ] [ ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ ] [ زهرا ] [ نظرات () ]

 در زمان های قدیم, پادشاهی تخته سنگی رادر وسط جاده قرار داد وبرای اینکه عکس العمل مردم را ببیند.خودش را جایی مخفی کرد. بعضی از بازرگانان و ندیمان ثروتمند پادشاه بی تفاوت از کنار تخته سنگ می گذشتند.بسیاری هم غرولند می کردن که این چه شهری است که نظم ندارد. حاکم این شهر عجب مرد بی عرضه ای است و.... با وجود این هیچ کس تخته سنگ را از وسط راه بر نمی داشت

.نزدیک غروب, یک روستایی که پشتش بارمیوه و سبزیجات بود, نزدیک سنگ شد. بارهایش را زمین گذاشت
و با هر زحمتی بودتخته سنگ را از وسط جاده برداشت و ان را کناری قرار داد.ناگهان کیسه ای را دید که وسط جاده وزیر تخته سنگ قرار داده شده بود. کیسه را باز کرد و داخل ان سکه­های طلا و یک یاداشت پیدا کرد.
پادشاه در آن یادداشت نوشته بود

هر سد ومانعی می تواند یک شانس برای تغییر زندگی انسان باشد.

 

[ دوشنبه ۱۸ آبان ۱۳۸۸ ] [ ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ ] [ زهرا ] [ نظرات () ]

"خانه ی دوست کجاست؟" در فلق بود که پرسید سوار.

آسمان مکثی کرد .

رهگذر شاخهً نوری که به لب داشت به تاریکی شن ها بخشید

و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت :

"نرسیده به درخت ، کوچه باغی است که از خواب خدا سبز تر است

 و در آن عشق به اندازه ی پرهای صداقت آبی است.

میروی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ ، سر به در می آرد.

پس به سمت گل تنهایی می پیچی

دو قدم مانده به گل ،

پای فواره ی جاوید اساطیر زمین می مانی

و ترا ترسی شفاف فرا می گیرد.

در صمیمیت سیال فضا ، خش خشی می شنوی .

کودکی می بینی

رفته از کج بلندی بالا ، جوجه بردار از لانهُ نور

و از او می پرسی

                                                             

 

                                                خانه ی دوست کجاست.

[ سه‌شنبه ۱٢ آبان ۱۳۸۸ ] [ ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ ] [ زهرا ] [ نظرات () ]

 در زمان تدریس در دانشگاه پرینستون دکتر حسابی تصمیم می گیرند سفره ی هفت سینی برای انیشتین و جمعی از بزرگترین دانشمندان دنیا از جمله "بور"، "فرمی"، "شوریندگر" و "دیراگ" و دیگر استادان دانشگاه بچینند و ایشان را برای سال نو دعوت کنند. آقای دکتر خودشان کارتهای دعوت را طراحی می کنند و حاشیه ی آن را با گل های نیلوفر که زیر ستون های تخت جمشید هست تزئین می کنند و منشا و مفهوم این گلها را هم توضیح می دهند. چون می دانستند وقتی ریشه مشخص شود برای طرف مقابل دلدادگی ایجاد می کند. دکتر می گفت: " برای همه کارت دعوت فرستادم و چون می دانستم انیشتین بدون ویالونش جایی نمی رود تاکید کردم که سازش را هم با خود بیاورد. همه سر وقت آمدند اما انیشتین 20دقیقه دیرتر آمد و گفت چون خواهرم را خیلی دوست دارم خواستم او هم جشن سال نو ایرانیان را ببیند. من فورا یک شمع به شمع های روشن اضافه کردم و برای انیشتین توضیح دادم که ما در آغاز سال نو به تعداد اعضای خانواده شمع روشن می کنیم و این شمع را هم برای خواهر شما اضافه کردم. به هر حال بعد از یک سری صحبت های عمومی انیشتین از من خواست که با دمیدن و خاموش کردن شمع ها جشن را شروع کنم. من در پاسخ او گفتم : ایرانی ها در طول تمدن 10هزار ساله شان حرمت نور و روشنایی را نگه داشته اند و از آن پاسداری کرده اند. برای ما ایرانی ها شمع نماد زندگیست و ما معتقدیم که زندگی در دست خداست و تنها او می تواند این شعله را خاموش کند یا روشن نگه دارد."

آقای دکتر می خواست اتصال به این تمدن را حفظ کند و می گفت بعدها انیشتین به من گفت:   " وقتی برمی گشتیم به خواهرم گفتم حالا می فهمم معنی یک تمدن 10هزارساله چیست. ما برای کریسمس به جنگل می رویم درخت قطع می کنیم و بعد با گلهای مصنوعی آن را زینت می دهیم اما وقتی از جشن سال نو ایرانی ها برمی گردیم همه درختها سبزند و در کنار خیابان گل و سبزه روییده است."

بالاخره آقای دکتر جشن نوروز را با خواندن دعای تحویل سال آغاز می کنند و بعد این دعا را تحلیل و تفسیر می کنند. به گفته ی ایشان همه در آن جلسه از معانی این دعا و معانی ارزشمندی که در تعالیم مذهبی ماست شگفت زده شده بودند. بعد با شیرینی های محلی از مهمانان پذیرایی می کنند و کوک ویلون انیشتین را عوض می کنند و یک آهنگ ایرانی می نوازند. همه از این آوا متعجب می شوند و از آقای دکتر توضیح می خواهند. ایشان می گویند موسیقی ایرانی یک فلسفه، یک طرز تفکر و بیان امید و آرزوست. انیشتین از آقای دکتر می خواهند که قطعه ی دیگری بنوازند. پس از پایان این قطعه که عمدأ بلندتر انتخاب شده بود انیشتین که چشمهایش را بسته بود چشم هایش را باز کرد و گفت" دقیقا من هم همین را برداشت کردم و بعد بلند شد تا سفره هفت سین را ببیند.

آقای دکتر تمام وسایل آزمایشگاه فیزیک را که نام آنها با "س" شروع می شد توی سفره چیده بود و یک تکه چمن هم از باغبان دانشگاه پرینستون گرفته بود. بعد توضیح می دهد که این در واقع هفت چین یعنی 7 انتخاب بوده است. تنها سبزه با "س" شروع می شود به نشانه ی رویش. ماهی با "م" به نشانه ی جنبش، آینه با "آ" به نشانه ی یکرنگی، شمع با "ش" به نشانه ی فروغ زندگی و ... همه متعجب می شوند و انیشتین می گوید آداب و سنن شما چه چیزهایی را از دوستی، احترام و حقوق بشر و حفظ محیط زیست به شما یاد می دهد. آن هم در زمانی که دنیا هنوز این حرفها را نمی زد و نخبگانی مثل انیشتین، بور، فرمی و دیراک این مفاهیم عمیق را درک می کردند. بعد یک کاسه آب روی میز گذاشته بودند و یک نارنج داخل آب قرار داده بودند. آقای دکتر برای مهمانان توضیح می دهند که این کاسه 10هزارسال قدمت دارد. آب نشانه ی فضاست و نارنج نشانه ی کره ی زمین است و این بیانگر تعلیق کره زمین در فضاست. انیشتین رنگش می پرد عقب عقب می رود و روی صندلی می افتد و حالش بد می شود. از او می پرسند که چه اتفاقی افتاده؟ می گوید : "ما در مملکت خودمان 200 سال پیش دانشمندی داشتیم که وقتی این حرف را زد کلیسا او را به مرگ محکوم کرد اما شما از 10هزار سال پیش این مطلب را به زیبایی به فرزندانتان آموزش می دهید. علم شما کجا و علم ما کجا؟!"

خیلی جالب است که آدم به بهانه ی نوروز، فرهنگ و اعتبار ملی خودش را به جهانیان معرفی کند.

خاطرات مهندس ایرج حسابی

این مطلب را یکی از دوستانم برایم ارسال کرده است.

[ سه‌شنبه ٢ تیر ۱۳۸۸ ] [ ۱:۳٦ ‎ب.ظ ] [ زهرا ] [ نظرات () ]
          مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

نويسندگان
امکانات وب